پسرک وزن جوان - دخترانه
X
تبلیغات
زولا
سه‌شنبه 10 مرداد 1396

پسرک وزن جوان

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 19:07


 

خوب دوستان این داستان روهم بخونید یادتون باشه نظرفراموش نشه

درتعطیلات کیریس مس دریک بعدازظهرسردزمستانی پسرشش هفت ساله یی جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود.


اوکفش به پا نداشت ولباش هایش پاره پوره بودند.زن جوانی ازانجامی گذشت.


همین که چشمش به پسرک افتادارزوواشتیاق رادرچشم های ابی اودید.دست کودک راگرفت وداخل مغازه 


بردوبرایش کفش ویک دست لباس گرمکن خرید.


انها بیرون امدند وزن جوان به پسرک گفت:


«حالابه خانه برگرد.ان شاالله که تعطیلات خوب وشادی داشته باشی»


پسرک سرش رابالااورد،نگاهی به اوکردوپرسید:«خانم !شماخداهستید؟»


زن جوان لبخندی زدگفت:«نه پسرم من فقط یکی ازبندگان اوهستم.»


پسرک گفت:«مطمئن بودم بااونسبتی دارید.»

 نظرتون روراج بهش بگیدپس


نظرفراموش نشه

نظرات (7)
پنج‌شنبه 12 مرداد 1396
|+| نوشته شده توسط نازنین از ایران در ساعت 12:15
واقعا عالی بود افرین
چهارشنبه 11 مرداد 1396
|+| نوشته شده توسط فائزه از رومانی در ساعت 22:48
مسابقه گذاشتم بیا
پاسخ:
باش
چهارشنبه 11 مرداد 1396
|+| نوشته شده توسط yasaman از ایران در ساعت 12:24
خیلی قشنگ بود
چهارشنبه 11 مرداد 1396
|+| نوشته شده توسط امیکو از ایران در ساعت 12:16
باحال بود
پاسخ:
مرسی
چهارشنبه 11 مرداد 1396
|+| نوشته شده توسط yasaman از ایران در ساعت 11:56
سلام گلم اپم
پاسخ:
اومدم
سه‌شنبه 10 مرداد 1396
|+| نوشته شده توسط فاطمه از ایران در ساعت 21:51
خیل عالییییییییییییییییییییی بود افرین
پاسخ:
ممنون
سه‌شنبه 10 مرداد 1396
|+| نوشته شده توسط دختر کاراته کار از ایران در ساعت 19:27
ایوللللللللللللل عالی بود
پاسخ:
مرسی گلم
نظر بدهید
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد